جمعه, 29 ارديبهشت 1396 01:49

توشۀ عمر

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
کاروان، توشه ی عمر کاروان، توشه ی عمر بنان

چون درای کاروان در میان شبروان

بانگ عمر ما می رسد به گوش

با گذشت این و آن می دهد ندا زمان

هر سحر، که ای: خفتگان به هوش

بی خبر، آمدی، همچو رهگذر بی خبر، می روی، توشه ای ببر

عمر دیگر کی دهندت ؟

داستان ها در زمانها مانده از کاروانها

زین حکایت با خبر شو

تا بماند، داستانی از تو هم در زبانها

نیمه شب از رهگذری می گذری در سفری

بی خبر از قافله در گوشه صحراها

در دل این دشت سیه جان تو ای مانده به ره

گمشده در پیچ و خم شوق و تمنّاها

نکنی گر هوسی ، ملکوتی نفسی تو که مرغ فلکی ، منشین در قفسی

ز چه دل بسته شوی ؟ به خدا خسته شوی

چو مرادت نبود به مرادی برسی

چون درای کاروان در میان شبروان

بانگ عمر ما می رسد به گوش

با گذشت این و آن می دهد ندا زمان

هر سحر که ای خفتگان به هوش


شعر : معینی کرمانشاهی

آواز : غلامحسین بنان

ویدئو و موسیقی

اجرا با سنتور:
توشه عمر بنان
خواندن 1946 دفعه آخرین ویرایش در چهارشنبه, 18 مهر 1397 03:00
محتوای بیشتر در این بخش: « شعر و تصنیف زیبای شد خزان

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید