جمعه, 09 فروردين 1392 16:03

تصنیف سیزدهم عارف قزوینی (گریه ی مستی)

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(3 رای‌ها)

گریه را به مستی بهانه کردم

شکوه هـا زدســت ، زمـانه کردم

آستین چو از دیـده بر گرفــتم

سیل خون به دامان ، روانه کردم

نــالــه  دروغـــی اثــــــر نــــدارد

شــام مـــا چـــو از پی سحر ندارد

مــــرده زآن  کــوه هـــنـر نـــدارد

گریه تا سحرگه  من عاشقانه کردم

دلا خموشــی چــــرا؟

چو خم نجوشی چرا؟

برون شد از پرده راز

تو پـرده پوشـی چرا؟

راز دل هــمــان به ، نـتهـفته ماند

گفتنش چو نتوان گفت، نگفته ماند

فتــنـه به که یک چندف خفته ماند

گـــنـــج بـردل ، خــزانــه کـــردم

باغـبان چه گویم به ما چه ها  کرد کینه های دیرینه بر ملا کرد

دست ما ز دامان گل جدا کرد به شاخ گل یک دم ، آشیانه کردم

دلا خموشــی چــــرا؟    چو خم نجوشی چرا؟

برون شد از پرده راز    تو پـرده پوشـی چرا؟

 

 

شعر وآهنگ : عارف قزوینی( تصنیف سیزدهم1328)

دستگاه : سه گاه و دشتی

خواندن 4117 دفعه آخرین ویرایش در چهارشنبه, 23 خرداد 1397 04:59

ویدئو و موسیقی

اجرای این تصنیف با سنتور در ساندکلود: گوش دادن به تصنیف در سایت مضراب:

شما نمیتونید نظری درج کنید چون هنوز در سایت لاگین نکرده اید. برای درج نظر حتماً در سایت وارد شوید و یا اگر حساب کاربری ندارید یکی ایجاد کنید.
به این لینک برای ایجاد حساب کاربری مراجعه کنید
ایجاد حساب کاربری و یا ورود به سایت