هر چه بود سادگی و صداقت، اما با محتوایی بسیار دیریاب. چهرهای عمیق که هر لحظه تو را به فکر وا میدارد. چهرهاش همواره نشانگر ذهنی پر آشوب و آشوبناک است. چهرهای متفکرانه که همواره به فکر است و به فکر وا میدارد؛ در حالیکه وقتی در پذیرایی ویلایش در آن مبلمان آرامشبخشش چهره به چهره وی در میاندازی، آرامش به تو باز میگردد. آن قدر آرام میشوی که پرسشها را فراموش میکنی و غرق در چهره آرامشبخش وی میشوی. نمیدانم! ولی شاید خود به عمد ذهن آشوبگر خود را نهان میدارد و چهره آرامشگرایش را عیان میدارد. هر چه است برای مشکاتیان دو روی یک سکه است. اما پا را از ویلا بیرون میگذاری و سرازیری منزل را به سمت میدان تجریش طی میکنی، پرسشهای قبلی و جدید، یکایک سرازیر میشوند. هنوز که از ویلا بیرون نیامدی، دوباره هوس گفتوگوی تازه تو را نیش میزند! فضای ذهنی و زیستی مشکاتیان خیلی متفاوت با فضای جاری است. شاید همین تفاوت، موجب اهمیت بیش از حد آثارش شده است. کسی که بیش و پیش از آنکه بسازد، میجوشد و میاندیشد. از سر این اندیشه و جوشش، اندکی هم عرضه میدارد. به همین خاطر شاید آثارش گویای تمام آن یافته و دادههای ذهنیاش نباشد. حداقل وقتی که وی را ببینی چنین به نظر میرسد. گفتوگو با وی البته سخت هم هست، چون برخی مواقع جامعیت وی در ابعاد گوناگون، موضوع نشست را یادت میبرد؛ یادت میرود که وی همان ویرتوئز سنتور و آهنگساز بیبدیل معاصر است. اما دو چیز همیشه از وی به یادت میماند: سادگی و بی پیرایگی و از طرفی اندیشمندی و ادیب بودنش. در موضع اولی همین بس که به سادگی زنگ میزند و مانند یک دوست حالت را میپرسد و حتی به سادگی تو را در جریان امور خود میکند. در موضع دومی چنان است که گویی با یک اندیشمند و ادیب درجه یک نشستهای. گفتوگوی حاضر، شاید بخشی از گفتوگوهای ما باشد، زیرا به عقیده خود بسیاری از پرسشها بیپاسخ مانده و بسیاری هم اساساً طرح نشده و به عبارتی حکایت همچنان باقی است ... !
سیاست هنری
شما سال 1382 برای مصاحبهای به صداوسیما رفتید. با توجه به انتقادهای شما به این رسانه در سنوات گذشته، آیا این مصاحبه به معنای تغییر سیاست هنری شما است، یا اینکه صدا وسیما در کار خود موفق عمل کرده است؟
من به صدا وسیما نرفتم، بلکه آنها به اینجا آمدند. لااقل تصاویرکلکسیون سازها و کتابها به خوبی به این مساله گواهی میدهد. اما دلیل عمده این گفتوگو اتفاق زلزله بم و از دست دادن ایرج بسطامی بود؛ چرا که احساس میشد، عمده نظریاتی که درباره وی داده بودند، درخورشخصیت او نبود. زمانی که صدا وسیما قصد داشت درباره زندگی هنری <ایرج بسطامی>، رپرتاژی تهیه کند، گفتم بیایید در خانه در خدمتم. بنابراین من نه به رادیو و نه به تلویزیون نرفتم.
گفتید نظرات نه چندان درستی درباره شخصیت مرحوم بسطامی مطرح شده بود، میشود بفرمایید چه نظریاتی!
من البته بعد از جدایی از ایرج چندان شناختی از همکاران هنری وی نداشتم. اما پس از فوت ایرج، خانواده وی پیش من آمدند و گفتند هر نظری که قراراست، درباره زندگی ایرج بسطامی داده شود، باید پرویز مشکاتیان آن را تایید کند.از طرف دیگر، من نسبت به ایرج دینی داشتم که باید درباره زندگی، اخلاق، خصوصیات و تواناییهای حنجرهاش صحبت میکردم.
پس شما هنوز بر نظرهای خود پافشاری میکنید و در سیاست خود تجدید نظر نکردهاید! در چه شرایطی میتوان امیدوار بود که در این سیاستها تجدید نظر خواهید کرد؟ صدا وسیما باید چه مؤلفههایی را رعایت کند، تا هنرمند با خیال آسوده بتواند با این رسانه وارد تعاملات فرهنگی و ارتباطی شود؟
تمامی این تعاملات به نگاه هنرمند و نگاه سیاستمداران رسانه یا ارگان عظیمی مانند صدا وسیما برمی گردد. تمام بزرگان ادب، فرهنگ و دلسوختگان بشریت گفتهاند: <هدف هنر تعالی تبار انسان است.> هدف هنر متعالی کردن انسان است نه متواری کردن انسان، هدف هنر وارستگی بخشیدن به انسان است نه وابستگی، هدف هنر ایثار است نه اغفال و ... . زمانی که هنرمند میبیند که شرایط اینگونه نیست، تنها راه این است که کنار بنشیند.
آیا میتوان بین نگاه هنرمند و سیاستمدار یک رابطه برقرار کرد. یا اینکه این تفاوت به نوع نگاه این دوقشر بر میگردد؟
تا زمانی که مؤلفهها یکصدایی و تکصدایی باشد، اصولاً هنرمند نه میتواند کار کند ونه شرایط کاری برایش فراهم است. بین نگاه هنرمند و سیاستمدار تفاوت زیاد است. یعنی اگر سیاستمدار به اقتضای زمانه و روزمرگی به حقیقتی برسد، آن حقیقت باز برای حرکت کردن در فضای دیگر درآینده است؛ در صورتی که هنرمند اینگونه نیست، هنرمند توقعی ندارد. هنرمند نه ریاست، نه کیاست. فقط میخواهد در راستای <شورزدایی> انسان حرکت کند. بیتردید آزادی و آبادی میهناش را به وزارت، وکالت و صدارت ترجیح میدهد.
در گفتوگویی اعلام کرده بودید که <دل و دماغی> برای کار کردن ندارید. اوج کار شما در آلبوم <بیداد> بود و زمانی که این اثر منتشر شد، جنجالهای زیادی به پا شد. بنابراین در مقایسه با زمان فعلی فضا خیلی بازتر شده است. میتوان نتیجه گرفت که دل و دماغ نداشتن شما ربطی به اوضاع ندارد و کاملا شخصی است؟ نمونه حاضر آن کنسرت شما با گروه <عارف> بود. احتمالاً فضا باز شده است که شما دوباره پا به صحنه گذاشتید ...
خیلی شخصی نیست. ببینید، زمانی که آثار منتشر شده در این سوی آب، با آن سوی آب غیر از تفاوت در اشعار، فرق چندانی نمیکند (البته اگر بتوان اسم آنها را شعر گذاشت)، جای خالی موسیقی جدی یا موسیقی اصیل، یا به عقیده بچههای موسیقیدان جای یک نوع موسیقی بالندهتر با نگاهی عمیقتر، یا اجتماعیتر خالی است. یا اینکه یکی از انگیزههای حرکت همین بود.
من هم تغییر کردهام
تاثیرگذاری شما به دهه پنجاه و شصت بر میگردد که با خوانندگانی چون شجریان، فاطمه واعظی (پریسا) و ... کار کردهاید؛ چرا دیگر از جنس این کارها در آثار اخیر شما دیده نمیشود؟ چه در کارهای ارکستراسیون، گروهنوازی و چه تکنوازی!
کنسرت اخیر13833) من در نگاه منتقدان و صاحبنظرها در ادامه همان دیدگاه بود. اگر نگاه من فرقی کرده، ناآگاهانه بوده است. یعنی گذشت و گذار زمان بر روی من تأثیر مستقیم نداشته است.اما نمیتوانیم بگوییم که من همان پرویزمشکاتیان دهه پنجاه و شصت هستم. به هر حال من هم تغییر کردهام، اما تغییرات آگاهانه نبوده است [زیرا خود مصمم به تغییر آنچنانی نبودم.] به عبارتی اگر برای جذب مخاطب مصمم به تغییر شکل یا محتوا و سبک و سیاق کار خود شوید، میتوانید عنوان <آگاهانه> بر کار خود بگذارید. اما اگر خود به خود تغییرات اتفاق بیفتد، نمیتوانیم بگوییم، آگاهانه بوده، یعنی شرایط اجتماعی و زمان، ناخودآگاه منجر به تغییر هنرمند میشود.
یک شبهه برای اهالی موسیقی بهوجود آمده است. همه میدانند، اوج کار شما و محمدرضا شجریان به زمانی برمیگردد که شما با هم کارمیکردید. اما به محض جدایی در بعد از آلبوم <قاصدک>، دیگر نه شجریان، آن شجریان سابق شد و نه شما، پرویز مشکاتیان سابق. شجریان دلیل این جدایی را عوض شدن سلیقه خود دانسته است. شما خود چگونه این خلا‡ و جدایی را ارزیابی میکنید؟
یک وقت هست که شما در سالهایی انگیزه دارید و پرکارهستید. برعکس در زمانی سکوت میکنید. این دلایل صرفاً شخصی نیست. یک هنرمند که نمیتواند در یک جامعه زندگی کند و جدا از جامعه باشد. این بدین معنا نیست که میگفتند: هنر برای مردم یا هنر تودهای، یا به گفته مایکوفسکی <هنر سفارش جامعه است.> چون راه مایکوفسکی را خیلیها رفتند و نامی از آنها نماند. بنابراین نمیتوان گفت که هنر از جامعه سفارش میگیرد، اما به عقیده من از جامعه آبستن میشود. یعنی انگیزهها، موتیفهای سرایش، بینش و گزینش در فضایی است که زندگی میکند. برای همین هنر تابعی از زمان و مکان و صد البته در بستر تاریخ است!
خلا‡یی که بین شما و شجریان پیش آمد چه تاثیری بر آثارتان گذاشته است؟
اگر من تغییر کردهام، شجریان هم تغییر کرده است. یعنی نمیشود گفت که این وسط فقط یک نفر تغییر کرده است. یک زمان تغییر آگاهانه است که شما میتوانید آن تغییر را تحلیل کنید و یک وقت دیگر تغییری است که شامل مرور زمان میشود .یعنی در شما اتفاقهای جدید رخ داده که نگاه شما عوض شده است. این مثل این است که بگوییم که چرا در عکس 20 سال پیش اینگونه لباس پوشیدهایم. اگر صادقانه بین دهههای پنجاه، شصت، هفتاد، اتفاقاتی بین مشکاتیان و شجریان افتاده که کارهایشان تأثیرگذار بوده، باید آن را در ریشههای اجتماعی و تاریخی جستوجو کرد. باز هم تاکید میکنم که مسائل شخصی در آن زمان که شما با یک جامعه هنری سروکاردارید، نمیتواند به گونهای جدی و پررنگ باشد که اساس مولفهها را تغییر دهد.
به قولی که میگویند: خاکی بیخته / نم آبی بر آن ریخته / نه کف پای را از آن دردی / نه پشت پای را از آن گردی.
بعد از شجریان، شما با خوانندههای زیادی چون شهرام ناظری، افتخاری، علی جهاندار، نوربخش و رستمیان کار کردهاید. هدف شما از این تنوع چه بوده؟ آیا به دنبال تجربه و نوع خاصی از موسیقی هستید؟
اگر خوانندهای باشد که از زوایایی که من به موسیقی نگاه میکنم، به موسیقی نگاه کند و به زوایایی که من برای خواننده قائلم ، قائل باشد، بنابراین کارکردن با وی حق اوست. بالاخره هر خوانندهای از یک جا شروع میکند. من هم با توجه به حنجرهاش برای وی آهنگ میسازم.
اگر کسی صدایش استانداردهای لازم را داشته باشد. اما با شما تفاوت دیدگاهی داشته باشد، با وی کار نمیکنید
نه! چون هنر خیلی حساس است و میتواند پسند جوانها و جامعه را به سادگی به ابتذال یا تعالی بکشاند. هنرمانند اسلحهای است که اگر به دست کسی میدهید، باید در راستای تعالی انسانی استفاده شود و نه درجهت عکس آن!
فکر نمیکنید خیلی آرمانی نگاه میکنید. چون همدلی که شما دنبال آن هستید، به دورانی برمیگردد که وسایل ارتباطی مانند الان نبود
خیلی از خوانندگان را داریم که خودشان را حفظ میکنند. خود ایرج بسطامی با نهایت سختی زیست، اما به دنبال انبوهسازی نرفت. پیشنهادهای زیادی هم داشت؛ به همین خاطر با وی چند کار کردم. اتفاقاً چون از دل برآمد بر دل هم نشست.
اگر عکس مطلب شما پیش بیاید. یعنی اگر تفاهم بین خواننده و آهنگساز نباشد، چقدر از آن تأثیرگذاری که شما میگویید، کاسته میشود؟
نیروهای متفاهم و توانمند باید کنار همدیگر قرار بگیرند، تا یک کار با شکوه صورت بگیرد. هر کدام ازاین نیروها لنگ بزند، کل کار زیر سوال میرود. نهایت مخاطب است که تحلیل و تفسیر میکند.
از سبک تا سیاق!
سبک کار شما یک سبک بدیع است. نه کاملاً سنتی و نه مدرن خالص است. مثلاً شما در بازسازی که در آلبوم <دستان> از <دخترک ژولیده( >وزیری) داشتید (بگذریم که وزیری این قطعه را به عنوان اتود برای تار تنظیم کرده و تنظیم آن برای سنتور و ارکستر کاری دشوار است)، با وجود اینکه <دخترک ژولیده > از جمله آهنگهای مدرن است، اما باز شما در بازخوانی پا را فراتر از آن گذاشتهاید. یا قطعه چکاد در همین آلبوم دستان چندان سنخیتی با فضای موسیقی دستگاهی - ردیفی ندارد. بازخوانی شما از <پیش درآمد> بیات ترک <درویش خان> به گونهای آزاد و رها است. یا شکل تصنیفسازی، یا جوابآوازهای شما بسیار بدیع است. اما برخی مواقع آنچنان سبک و سیاق سنتی پیدا میکنید که حتی به تعبیر برخی صاحبنظران حتی از کوچکترین شعر فلان شاعر قرن پنجمی هم نمیگذرید (عدهای تئورسینها ردپای اشعار کلاسیک را در آثار شما جستوجو میکنند)، خود شما سبک خود را برگرفته از ترکیب کدام نوع موسیقی میدانید؟
اگر من را صاحب سبک بدانید. نگاهم در سازندگی مانند اتفاقاتی بود که در شعر ما افتاد و استبداد عروضی برداشته شد؛ من هم ازتسلسل ردیفی گذشتهام. یعنی هیچکدام از کارهای من در یک دستگاه نیست. بعضی کارها مثل آلبوم <بیداد> حتی در یک گوشه است. چون آن لحظه گوشه بیداد گویای ضربان زبان من بوده است. ولی در دیگر موارد دنبال آن نبودهام که باید تسلسل ردیفی و دستگاهی حفظ شود و زمانی که در شعرشنا میکنم .اگر لازم شد از 12 دستگاه موسیقی هم میگذرم. در آلبوم <قاصدک> و یا قطعه <چکاد> شش دستگاه عوض شده است که همین جا بگویم به هیچ روی با تصمیم قبلی نبوده است.
آیا کارهایی با این سبک و سیاق تا قبل از شما مرسوم بوده است؟
اگر شده باشد، من نشنیده بودم. اولین باراین اتفاق در <آستان جانان> افتاد که باز در دستگاه شور و متعلقات آن رخ داد. دومی در قطعه چکاد آلبوم <دستان> بود.
چه عواملی شما را رهنمون به خلق چنین سبک و روشی کرد؟
نیاز درونی. نمیتوانستم تنها در یک دستگاه احساسم را بیان کنم.
چه عواملی باعث شد که به سمت چنین سبکی بروید؟ آیا ضعفی در موسیقی ردیفی و دستگاهی احساس کردید که به این سمت کشیده شدهاید؟
من به ادبیات ایران خیلی علاقهمندم. بیان روح کلمه برای من خیلی مهم است. یعنی اگریک غزل با اینکه دارای انسجام روحی است را برای آهنگسازی انتخاب کنم، اگر ببینم که در بیت سوم با اولی فرق میکند، آنرا به بیان بهتر نزدیک میکنم. من خودم را در شعر رها میکنم. در آلبوم <قاصدک> و کارهایی که بر روی اشعار نیما شده، بیشتر به روح شعر فکر میکنم. من با شاملوی بزرگ موافقم که کلمات رنگ، بو و طعم دارند. بار ویژه دارند. سرد، گرم، بزدل، شجاع، ابله و فرزانهاند. بعد از اینکه خودم را در عالم شعر رها کردم؛ دیگر برایم ریتم و تسلسل گوشه و ردیف مهم نیست. چرا از این جنس کارها کم و نادر است؟
حفظ موضع هنری موسیقیدانان در این شرایط، خیلی سخت است، زیرا در این شرایط خیلی سخت است که هم موضوعمند بود و هم به انبوهسازی تن نداد. بنوئل یک جمله زیبا دارد که میگوید: نیاز به نان، بهانهای برای هرزهسازی هنر نیست.
یعنی هنرمندان چه کنند؟
توقع خود را پایین بیاورند و صبوری خود را بالا ببرند.
البته فکر نمیکنم داشتن یک زندگی کاملا معمولی و برآوردن مایحتاج اولیه زندگی، نشان از توقع بالا داشته باشد!
کار سادهای نیست. همه کودکان هنرمنداند اما مشکل بزرگ هنرمند ماندن است.
شما از جنس سختیهایی که میگویید، کشیدهاید؟
به طور یقین اگر نمیکشیدم، چنین نمیشد. ای که از کوچه معشوقه ما میگذری / برحذرباش که سر میشکند دیوارش ...
البته زمانی که با همین دوستان صحبت میشود، میگویند که طبیعی است که فلانی (یعنی پرویز مشکاتیان) از این دست نصیحتها کند؛ ویلای کلاردشت، خانه آنچنانی در بالا شهر را که دارد! شهرت هم به اندازه کافی دارد ...
دوستان از ویلای لب آب و جزیره آلبا خبرندارند، از این صحبتها که زیاد زده میشود. اگرمن ویلای کلاردشت خود را از قبل پرداختن به موسیقی بدست آورده باشم، قضیه فرق میکند و باید ازمنظری دیگر به آن نگاه کرد، تا اینکه <حسن مشکاتیان[ >پدر مرحومم] چیزی برای من به ارث گذاشته باشد و با آن کلبهای بخرم که اتفاقاً به کارهای موسیقی برسم و متأسفانه برای همین دوستان چیزی بنویسم و دلی بسوزانم - از این بابت تأسف باید خورد که میتوانستم دنبال حال خودم باشم و نرفتم.
حال که بحث به اینجا کشید، بهتر است این بحث مطرح شود که اساساً التزام در هنر تا چه حد جایز است. کسی که در ایران میخواهد موسیقیدان شود، آیا ایجابا باید موسیقی را به عنوان شغل و پیشینه خود انتخاب کند، یا موسیقی را در کنار شغل دیگری پیگیرد؟
زبان نیما را مگر چند درصد از جامعه آن زمان فهمیدهاند.اما او ایستاد و حرفش را زد و کم سختی نکشید. اما این باعث نمیشود که بگوییم زبان نیما به حقیقت نرسیده است. بستر جامعه نمیتواند نیما را در زمان خودش جذب کند. اما بعد از آن <خسروگلسرخی> و <میم آزرمها> میآیند و آن را با قائده مربوط میکنند. نیما در زمان خودش در رأس خودش است و سختیها خود را برای مردم تعریف نمیکند، زیرا در راهی که پای نهاده، سختی نمیبیند. وی پای اعتقادش ایستاده است. حال اگر به جای آبگوشت، نان و پنیر بخورد، برایش مهم نیست و نیازی هم نیست که مردم بدانند.
اما همیشه هر اتفاقی، مانند هنر (که هنرخود یک اتفاق است)،هر اعتلایی، هر شکوهی که باری از روی بشریت بر میدارد یا انسان را به تعالی میرساند یا از شوربختی انسان میکاهد، همیشه در زمان خودش کمتر جذب میشود. ولی رهروان دیگر هستند که آن را به جریان و بستر جامعه متصل میکنند. همانگونه که در شعر ما این اتفاق افتاده است. اکنون اگر مادربزرگ برای بچه بخواند <جمجک برگ خزون> میفهمد که شعر است. اما اگر بگوید <یکی بود ،یکی نبود> میفهمد که قصه است. در این راه مرارتهای زیادی کشیده شده است. نیماها، شاملوها، اخوانها، شفیع کدکنیها آمدند و گفتند: نظم با شعر فرق میکند. خواهمت کز بام افتی / چهار عضوت بشکند.... نظم است و شعر نیست.
ببینید کتاب <باغ بی برگی> به همت دوست نازنین و فرزانهام مرتضی کاخی که اخوان عزیز در گوشه غزل مولانا با چه دردی فریادش را به نوشته آورده است که آی شمس قیس رازیها، آی رشید وطواطیها؛ شعر از این نوتر! همچنین درآنجا که مولانا توصیه میکند که زلف نشاط شانه کن.
ارتباط شعر و موسیقی
شکافی بین موسیقی ایرانی و شعر معاصر است. به غیر از چند اثر که بر روی اشعار سهراب، نیما، اخوان و فریدون مشیری .... شده، آثار دیگری در این عرصه خلق نشده است. تفاوت آهنگسازی روی این اشعار با اشعار سعدی ، حافظ و دیگر شعرای کلاسیک چگونه است؟
زمانی که میخواهید، آهنگی روی شعر بگذارید، دو حالت دارد؛ یکی اینکه شاعر شعر را گفته است واکنون در قید حیات نیست. دیگر اینکه شاعر زنده است و با شما هم نفس و دم خور است. درد دل شما را شنیده و با یکدیگر تفاهم معاصر دارید. زمانی شعری در ذهن شما نیست که معرف آهنگ درونتان باشد، بنابراین آهنگ را به شاعر میدهید که روی آن شعر بسازد که باز هم با شما متفاهم است. چون این مؤلفه شرط اول خوب شدن اثر یا به خوب نزدیکتر شدن است. هر کدام از این ارکانها بلنگد، کار از درخشانی فاصله میگیرد.
حافظ هم غزلهایی دارد که اکنون پس از اینکه 800 سال از آن گذشته، چهره تابان آن را میبینیم. بنابراین حافظ هم درزمان ما جاری است و غزلهایی دارد که میتواند بیانکننده آهنگساز معاصر باشد. زمانی که حافظ را برای آهنگ ساختن انتخاب میکنیم، زبان خاص خودش را میطلبد. اما زمانی که شعر شاملو، نیما و اخوان را برمیگزینیم، به زبان دیگری احتیاج است.
اما آنهایی که گفتهاند :موسیقی ایرانی گویای شعر نو نیست، از ندانستگی است؛ چرا که موسیقی هنراول است و از شعر نو انتزاعیتر است. در شعر باید هر کلام را در محتوایی بریزیم که شاعرانگی داشته باشد. اما در موسیقی آزاد هستیم و هیچ قالبی وجود ندارد. ریتم، مد و ... در اختیارتان است.
به فرض مثال آلبوم <آستان جانان> به طور کامل ابیات سنتی سعدی، حافظ و باباطاهر است. آهنگساز،خواننده و شکل ارائه دو آلبوم <قاصدک> و <آستان جان> یکی است (سنتور، آواز و تمبک)، ولی شما هرگز نمیتوانید بگویید که <آستان جانان > و <قاصدک> یک بیان دارد. بنابراین محتوا چیزی است که شما باید زبان و بیان حال را در آن جاری کنید؛ حال ممکن است شکل آن فرق کند. آنچه شیوه بیان را تشکیل میدهد، صداقتی است که شما در بیان تغزل 800 سال قبل و شعر معاصر امروز داشته باشید و البته حتماً شناخت.
شرایط اجتماعی - سیاسی در اشعار معاصر بیشتر نمایان است؛ به گونهای که قالب شعر نو بیانگر بسیاری از وقایع جامعه است. اما موسیقی سنتی نتوانسته بیانگر این وقایع باشد یا حداقل در ظاهر اینگونه نمایان است؟
شروع و ختم زبان موسیقی است. شما در شعر، کلام صریح و روشن دارید. میتوانید با مخاطبان با زبان همزبانی که دارید و دردهای اجتماعی که داشتید، راحت صحبت کنید. <پریا> بعد از کودتای 1332 که بوسیله شاملوی بزرگ بوجود آمد، با زبان توده بود و مردم آن را لازم داشتند. وی هم حس کرد، با گوشت و پوستش گفت.موسیقی کلام صریح نیست. یعنی شناخت آن یک ذره ابزار میخواهد. شما اگر با <استراوینسکی> ارتباط برقرار نمیکنید، گناه از او نیست، گناه از عدم شناخت ما است. شما باید به طور دقیق یک چیزهایی را بشناسید. همانگونه که هنگامی که میایستید و یک تابلو <مونه> و <سالوادردالی> را میبینید. اگر شناخت کافی نداشته باشید، پیام آن را نمیگیرید. اورتورآلبوم <بیداد> کلام ندارد، اما تا آنجا که گفتهاند: زمزمه تاریخ ایران است.
چرا آثاری نمیسازید که راحتتر با مردم ارتباط برقرار کند؟
ما ساخته ایم. اگر کم ساختهایم به خاطر تفاوت هنر و صنعت است. هنر در یگانگی میکوشد، صنعت در انبوه. توقع زیادی است که بگوییم چرا شاملو 10 <کویری> نساخته است. شما با یک بیت شاعرید با یک دیوان ناظم!
باز هم سیاست، باز هم اجتماع
در عصری زندگی میکنیم که به عصرارتباطات و فناوری معروف است و همه چیز به سمت سادهپسندی پیش میرود. تغییرات این عصر باید چگونه در هنرمند و مخاطب منعکس شود؟
باید دو قشر درخود تغییرات عمده بوجود آورند. در این میان عامل مهمی است که بین هنرمند و مخاطب ارتباط برقرار میکند. میتوان یک مثلث فرض کرد؛ اگر هنرمند را در رأس بگیریم، دو رأس این قاعده یکی هنرپذیراست و دیگری سیاستمداران. زمینه ارتباط این دو را هرچه بیشتر فراهم کنیم، امکان باروری، ارتباط و در نتیجه پسند متعالی بیشتر میشود .هزار و اندی سال پیش یک پریکلس آمد و امپراتور یونان شد. کمترین نشانه آن ظهورسقراط،افلاطون و ارسطو بود. یعنی فلسفه هرچه بودجه خواست، دادند. فیلسوف در رأس جامعه بود.
یک بحثی در حال حاضر مطرح است. اینکه موسیقی سنتی ما نمیتواند با جوانان ارتباط برقرار کند؛ به همین خاطر روز به روز از تعداد مخاطبان موسیقی سنتی ما کمتر میشود ...
نه! اینگونه نیست. اکنون مسائل ارتباط جمعی نظیر ماهواره، اینترنت و ... به گونهای است که مردم را نسبت به خرید آثار موسیقی بینیاز کرده است و دیگر اینکه تاب و توان مردم برای خرید اثر کمتر شده است، در حالیکه اگر شما یک کنسرت با بلیت 20 هزار تومان بگذارید، مردم به صف میایستند البته به شرط اینکه به مخاطب اهمیت داده شود و آنها شما را به عنوان یک هنرمند دردآشنا و درد شنو پذیرفته باشند.
به عنوان آخرین سوال چه مؤلفههایی میتواند برای بالا رفتن سطح شنیداری مردم مؤثر واقع شود؟
رسانه ملی به نام صدا وسیما اصلاً موسیقی ایرانی پخش نمیکند. مگر هر چیزی که کلام فارسی برآن بگذاریم، موسیقی ایرانی است؟ بچهای که در انقلاب دو ساله بوده و اکنون 28 سال دارد، فرق سهتار و آکاردئون را نمیداند. چون ندیده است، گناهی هم ندارد. اما اگر در شرایط مکفی قرار بگیرد، میتواند. طبیعی است که شما برای چیزی دلتان تنگ میشود که حداقل آن را دیده باشید. حال اگر شنیده و بوییده باشید و به آن حرمت گذاشته باشید
